تبليغاتX
يك فنجان خنده بنوشيد

يك فنجان خنده بنوشيد

فقط بخند و دیگر هیچ

................................!!؟؟؟

سلام

میدونم الان همهتون از دستم ناراحتین اخه قرار بوود بعد عید بیام

ولی نشد دیگه!!

الان هم دیگه نمیتونم بیام اخه بنده تهدید شده ام که اگر امتحانات

خود را خوب ندهم ....... طاقت گفتنشو ندارم

خب میدونم که منتظر خبر ها بودین ولی نمیتونم خیلی بنویسم

این کیبرده پدرمو در اورد حروف فارسی نداره مردم تا این ها رو

نوشتم واسه یه حرف همه رو میزنم تا پیدا شه

البته الان عادت کردم!!!

چی بگم از دل پرم مادر

بزار اول از همه اونایی که منو تنها نزاشتن یه تشکر کنم

فدای همه توووووووووووووووووووووووووون بشم

سوغاتی ها سر جاشه نگران نشین

من دیگه برم فردا ۳ تا امتحان دارم

تا اخر خرداد خداحافظ

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس 

+ نوشته شده در  جمعه 26 فروردین1390ساعت 12:38 PM  توسط RudeGirl  | 

خدا حافظی!!

یه سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه جیگر های خودم !!!

ایشالا که حال همگی تون خوب باشه

 

اااااااا یه هفته دیگه عید ههههههههههه

هوراااااااااااااااااااااااااااااا

اخ جوووووووووووون خیلی خوشحالمم

بیا وسط همه باهم دس دس دس دسسسسس

عید شما پیشا پیش مبارررررررررررررررررررررررررک

.

.

.

.

خب یه خبر:

من و پردیس و پریسا و بقیه دوستان

پس فردا داریم میریم مسافرت اصفهااااااااااااااااااااااااان

به افتخارمون دسسسسسسسسسس

خب من از الان تا ۱۵ - ۱۶ فروردین

دیگه نمیتونم بیام نت!!!!!

حالا ابغوره نگیرین هاااااااا

میرم واستون سوغاتی میارم

هورااااااااااااااااااااااااااااااا

دوباره دسسس دسسسس دس دس

 

خب وای به حال کسی که نیاد نظر بزاره

وای به حال کسی که کم نظر بزاره

از سوغاتی محروم میشه من سوغاتی هارو

به نسبت تعداد نظر ها میدماااااااااااااااا

اونایی که کمتر از سه تا نظر بزارن سوغاتی نمیگیرن

از سه تا به بالا سوغاتی ها درجه بندی میشه

هرچی نظر بیشتر سوغاتی بهتر!!!(خصوصی قبول نیست)

من گفتم بهتون دیگه خود دانید!!

.

...

ارزو جووون یادته گفتم کادوت بزرگه نتونستم بیارم

الان که میرم اصفهان برات با قطار میارم!!

.

..

حالا دوبارههه

دسسس دس دس دسسسسسسسسسسسس

بازم عید همتون مباررررررررررررررررررک

.

.

..

خب منتظر خبر ها و اتفاقاتی که می اوفته باشین بعد ۱۵ کلی خبر دارم

که بخوام بنویسم!!!!!

همتونو دوست دارم

مواظب خودتون باشین حسابی

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

گفتم این خدافظی و این که این اخرین پستمه تو سال ۸۹ یکم خوشگل باشه

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

(من برای این پست به هیچ کس خبر نمیدم)

دوستان گلی که مایل به تبادل لینک هستن ما رو با اسم وبمون بلینکین

بعد که اومدم همتونو میلینکم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 1:8 AM  توسط RudeGirl  | 

اعدام جنایتکاری که موجب وحشت و مرگ دختران می شد !

گروه حوادث: به گزارش خبر گذاری ایسنا قاتل زنجیره ای دختران بعد از کلی

پی گیری دستگیر و به سزای عمل خود رسید!!!!!!!

 

این فرد که موجب رعب و وحشت برای دختران جوان شده و حدود ۱۰ فقره قتل

هم انجام داده دیشب در خانه یکی دیگر از قربانی های خود با کمک و همکاری و در

طی یک عملیات هوشمندانه و غافل گیرانه

 برادران زحمت کش نیروی انتظامی به دام افتاد

خب دیگه حوصله ندارم بنویسم اینم خلاصه یه 10 خطی

که نوشته بوود اگه دل و جرعت دارین پاشین برین ادامه مطلب

عکسشو گذاشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 7:5 PM  توسط RudeGirl  | 

عروسی رفتن!!!

عروسي رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسي، دغدغه ي خاطرش اينه که : من چي بپوشم؟! توي اين مدت هر روز يا دو روز يه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با اين تاپ ست مي کنه، يا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتايجي برسه يا نرسه! آخر سر هم مي ره لباس مي خره!! بعد از اينکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرايش صورتش و تعيين مي کنه...اگر هم توي اين مدت قبل از مهموني، چيزي از لوازم آرايش مثل لاک و سايه و...که رنگهاشو نداره رو تهيه مي کنه...

حتي مدل مويي که اون روز مي خواد داشته باشه رو تعيين مي کنه...مثلا ممکنه " شينيون" کنه يا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعي مي کنه با رژيم غذايي سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... يه رژيمي هم براي پوست صورت و بدنش مي گيره..! مثل پرهيز از خوردن غذاهاي گرم! ماسک هاي زيادي هم مي زاره، از شير و تخم مرغ و هويج و خيار و توت فرنگي و گوجه فرنگي(اينا دستور غذا نيستا!!)

گرفته تا ليمو ترش ( اين ليمو ترش واقعا معجزه مي کنه، به يه بار امتحانش مي ارزه!) خوب، روز موعود فرا مي رسه! ساعت 8 صبح از خواب بيدار مي شه( انگار که يه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، مي پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 مي ياد بيرون...( البته ممکنه يه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشريف داره!) بعد از ناهار...! لباس مي پوشه مي ره آرايشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرايشگاه گرفته براي ساعت 1:30 بعد از ظهر... توي آرايشگاه کلي نظر خواهي مي کنه از اينو اون که چه مدل مويي براش بهترتره، هر چي هم ژورنال آرايشگر بنده خدا داره رو مي گرده ....آخر سر هم خود آرايشگر به داد طرف مي رسه و يه مدل بهش پيشنهاد مي کنه و اونم قبول مي کنه!! ساعت 3 مي رسه خونه... بعد شروع ميکنه به آرايش کردن...!

بعد از پوشيدن لباس که خيلي محتاطانه صورت مي گيره( که مدل موهاش خراب نشه) يه عکس يادگاري از چهره ي زيباش مي گيره که بعدا به نامزد آينده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسي شروع مي شه...يه جوري راه مي افته که نيم ساعت زودتر اونجا باشه!!



عروسي رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگي يا دو، سه ساعت قبل هيچ فرقي نميکنه!!

روز عروسي، ساعت 12 ظهر از خواب بيدار مي شه... خيلي خونسرد و ريلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه هاي تلويزيون رو مي بينه!

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغيير جو خونه که همه دارن حاضر مي شن يادش مي افته که بعله...عروسي دعوتيم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! مي پره تو حموم...

توي حموم از هولش، صورتشم با تيغ مي بره...!!( بستگي به عمق بريدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسي!)

ريش هاش زده نزده( نصف بيشترو تو صورتش جا مي زاره!!)از حموم مي ياد بيرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصميم نگرفته چه تيپي بزنه، رسمي باشه يا اسپرت...!

تازه يادش مي افته که پيرهنشو که الان خيلي به اون شلوارش مي ياد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه مي کنه مي بينه چند روز پيش درزش پاره شده بوده و يادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلي فحش و بد و بيراه به همه مي ده که چرا بهش اهميت نمي دن و پيرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پيدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غيبشون استفاده نکرد که بدونن که نياز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره يه لباس مناسب با کلي هول هول کردن پيدا مي کنند و مي پوشه(البته اگر نياز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد مي زنه!!) ساعت 8 شب عروسي شروع مي شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسي مي رسه..! البته اگر از عجله ي زيادش، توي راه تصادف نکرده باشه دير تر از اين به عروسي نمي رسه
+ نوشته شده در  جمعه 22 بهمن1389ساعت 5:11 PM  توسط RudeGirl  | 

داماد!!

حكایت جالب تازه داماد و خواهر زن زیبا !

 

      من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود.

 اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!

      
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 3:11 PM  توسط RudeGirl  | 

نامه ای بخدا

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود

 

  ... " نامه ای به خدا "

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند

 در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم

    هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن

 

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد.   نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند

 

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند 

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند


 

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود

 

نامه ای به خدا

!

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.

مضمون نامه چنین بود

 

خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم.  با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.   من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی  

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی

 

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را 

برداشته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 3:58 PM  توسط em0girL  |